روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

  5روز دیگر به دنیا خواهم آمد ...در یک شب تابستانی در حوالی روزهایی که درد پدر شاید تازه آغاز شده بود و من نمی دانستم که قرار است چه روزهایی سختی پیش رو داشته باشم ...روزهایی که من می آیم اما پدر درد می کشد و سرطان آرام آرام وجودش را می گیرد ! کاش حداقل زودتر زمان آمدن من رسیده بود که بیشتر می فهمیدمت پدر! امسال تولد غریبی دارم ...و احساسی عجیب توام با غمی مبهم و ناگفتنی! وقتی که سالروز تولدم با سالمرگ پدر یکی شده باشد می شود شاد بود ؟ نمی دانم ...بگذریم ...5 روز دیگر دختری به دنیا می آید که زندگی و تنهایی او را شبیه مردها بار آورده ! دختری که اسب و تفنگ دوست دارد ! دوست دارد باران که می بارد بزند به دل کوچه ها ...زیر باران ترانه بخواند ! دوست دارد وقتی که دلش می گیرد با کوه خلوت کند و تا صبح چراغ های چشمک زن شهر را بنگرد ...دوست دارد بنویسد ، فلسفه بخواند و از لباس های زنانه خوشش نمی آید ! در عوض دوست دارد کت و شلوار بپوشد ! نه اشتباه نکنی می خواهد دختر باشد و زیباییش به رنگ و لباس و ادا و ناز نباشد ! عاشق رنگ آبی است و خانه ای که پر از حسن یوسف و یاس و پیچک باشد !  با روح سرکش و وحشی که همیشه به آزادی و رهایی وسوسه اش می کند اما هنوز اسیر است ! دوست دارد بلند بخندد اما با وقار باشد ! دوست دارد با همه دوست و مهربان باشد اما مرزهایش را نشکنند و به بی قیدی متهم نشود! دوست دارد زندگی را ...خود زندگی را بفهمد اما عمر زیاد را اصلا دوست ندارد ... نهایتش 30 سالگی ! با وجود همه ی شیطنت هاو دوستان بی شمارش عاشق خلوت و سکوت است و زندگی که می شود در 3 کلمه خلاصه اش کرد : ایمان ،عشق و درد ...زندگی که نمی دانم ما اختیار او را داریم یا او اختیار ما را !

    کاش روز تولدم باران ببارد ...کاش هدیه ی آسمان همین باشد ...دلم یک باران یک ریز و آرام و طولانی می خواهد...چند شب پیش هم باران امد اما کوتاه...آدم دلتنگ تر می شود وقتی معشوق خودی نشان می دهد و می گذرد...هر چند که تمام زندگی من پر شده از گذرها ...فرصتی برای دلبستگی نیست...اما این روزها خیلی دلتنگم .و شاید حجم این دلتنگی را هیچ کس جز خود آسمان درک نکند ...تا هدیه اش به من چه باشد ...باران ...پرواز ...رهایی ... و من همچنان مسحور نگاه اویم ...او که از دور دستی تکان می دهد و مرا به مسیری می خواند که هنوز پای رفتن یا زمانش نیست ...بگذریم 5 روز دیگر به دنیا خواهم آمد و  غریبی به غریب های جهان افزوده خواهد شد ...

ای کاش

آن کوچه را  دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                            افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر به من شبیه است !

آه ، ای شباهت دور !

ای چشم های مغرور !

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو بر گردم !

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم

بگذار ...

                    بگذریم !

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است !  ( قیصر امین پور عزیز )

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody